محمد مهرسام جانمحمد مهرسام جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره

یه دنیای جدید و زیباتر با تو

خاطرات زایمان

1392/5/20 12:17
نویسنده : سحر
347 بازدید
اشتراک گذاری

شب قبل یعنی چهارشنبه شب که تولد هادی جون هم بود دوش گرفتم و بعد از رفتن مهمونا  ظرف‌های تو جا ظرفی رو جا به جا کردیم، میزها رو دستمال کشیدیم، می‌خواستم همه جا برق بزنه  بعد  رفتم که بخوابم،حدود ساعت یک و نیم بود رفتم تو اتاق خواب هادی تازه خوابیده بود من هنوز چشمام گرم نشده بود و داشتم به کارهای فردام و اینکه شب آخره که مهرسام تو شکممه فکر می‌کردم حس عجیبی داشتم هم خوشحال بودم و هم دلتنگی خواصی داشتم و هنوز چیزی نشده احساس میکردم دلم واسه این 9 ماه تنگ شده  مهرسام هم مرتب تکون می‌خورد و من نفهمیدم کی خوابم برد.

صبح روز 5 شنبه ساعت 4 مامان بابا و هادی واسه ی سحری خوردن بیدار شدنو منم پاشدم یه لیوان شیر عسل خوردم و دوباره خوابیدیم و ساعت 7:30 بیدارشدیم خیلی برام جالب بود که اصلآ استرس نداشتم بابا رفت پایین ماشینرو آماده کنه منم دوربینو برداشتم عکس و فیلمای آخر رو گرفتم بعد پاشدم یه آرایش مختصر کردم و همراه مامان بابا و هادی جون و زن عمو( مادر هادی) راهی بیمارستان شدیم .

ساعت 8:30 از خونه اومدیم بیرون صبح خیلی قشنگی بود تو مسیر بیمارستان هم به آهنگ اروم گوش میدادیم تا رسیدیم بیمارستان.وارد سالن بیمارستان که شدیم دیگه به همراه ها اجازه ندادن که همراهمون بیان بالا و منم بوسیدمشون و خداحافظی کردم باهاشون بعد منو هادی رو فرستادن​ بالا. تو بخش زایمان برای معاینات اولیه تنهایی رفتم داخل و بعد از اینکه بستری شدن​م تأیید شد لباس​هام رو عوض کردند و دادند به هادی.  اول از همه صدای قلب مهرسامو چک کردن و بعد بردنم به یه اتاق که بجز من 2 نفر دیگم اونجا بودن ، وقتی رو تخت خوابیدم پرستار برام سرم وصل کرد و داشت یه آمپول تو سرمم آروم آروم تزریق میکرد که ازم پرسید عزیزم شما لنز گذاشتی!!! که خندیدم و گفتم نه و ...

زمان به کندی می​گذشت من به این فکر می​کردم مامان الان پایین چقدر نگران و منتظره و دوست داشتم باهاش صحبت کنم اما امکانش نبود چون گوشیمم ازم گرفته بودن ، توی این فکرا بودم که یه پرستار اومد و گفت مریض دکتر اصفهانی کیه که من جواب دادم   اونم اومد شیو محل جراحیرو چک کردو گفت پاشو بریم، از بخش که داشتیم بیرون میومدیم چشمم به هادی خورد که جلوی در منتظرمه با دیدنش حسابی روحیه گرفتم تا اومدم یکم باهاش حرف بزنم دیدم جلو در اتاق عملم وباید برم داخل و همون موقه یهو اشک تو چشام جمع شد و در اتاق رو بستن ،من ناراحت بودم که نتونستم باهادی خداحافظی کنم و اشک میریختم که دیدم دکتر اصفهانی از انتهای سالن داره صدام میزنه و میاد طرفم از دیدنش خیلی خوشحال شدم و بقلش کردم اونم انگار فهمید که چرا ناراحتم و به مسئول اونجا گفت که اجازه بدن هادی چند لحظه بیاد داخل اونام نتونستن نه بگن و هادی رو صدا زدن اومد ، با دیدنش فهمیدم که اونم ناراحت  بوده کنارم  ایستاد منو بوسید، پرسنل هم با تعجب نگاه میکردن ،دکتر اصفهانی هم یکم با هادی شوخی کردو بهش گفت برامون حمد بخونه و خداحافظی کردیم

حدود ساعت یازده وارد اتاق عمل شدیم و کارهای اولیه رو انجام دادند دکتر بی​هوشی اومد آمپولهای بی حسیو توی کمرم تزریق کرد و بعدش حسابی بی​حس شده بودم. تا مرحله​ی شست​وشوی جای عمل و... رو کاملاً می​دیدم و وقتی می​خواستند شکمم رو کات کنند جلوی صورتم رو پوشوندند.  با تمام وجود منتظر صدای گریه بودم که خیلی زودتر اون چیزی که فکر می​کردم شنیدم. صدای دکترم رو شنیدم که گفت چه بچه​ی نازیه. اصلاً باورم نمی شد که این صدای نی​نی منه که مرتب جیغ می​زنه، پرده​ی اشکی جلوی چشم​هام رو گرفته بود اجازه نمی​داد ساعت روی دیوار رو واضح  ببینم. لحظه​ی تولدش  برای سلامتیش و خوشبختیش دعا کردم و از خدا خواستم سه تایی همیشه کنار هم با شادیو خوشبختی زندگی کنیم .بی صبرانه منتظر بودم و میگفتم که بیارن ببینمش که گفتن صبر کن تا یکم تمیزش کنیم بعد از اینکه کمی تمیزش کردند  مهرسام رو اوردند کنارو که ببینم داشتم رو ابرها راه می رفتم و باور نمی​کردم.    فیلمبردار هم تمام مراحل رو فیلمبرداری می​کرد.

به این ترتیب مهرسام جون ما ساعت ١١:٢٥ صبح روز بیست و هفتم تیر سال هزار و سیصد و نودو دو به دنیا اومد.بعد از عمل حودودآ ٤٥ دقیقه توی ریکاوری موندم موقعی که می​خواستند از ریکاوری ببرند تو بخش  همه اومدن دورم و توی صورتشون میشد شادیو دید منم از هادی میپرسیدم مهرسام دیدی که گفت اره ولی خیلی کوتاه.

 وقتی روی تخت جابه​جا شدم مهرسام رو آوردند پیشمون  و همه قربون صدقه​ش می​رفتند

ساعت ملاقات هم همه اومدن پیشمون کلی ذوق نی نی رو میکردن و عکس می​گرفتند.اون شب تا صبح مامانم موند بیمارستان. شب سختی بود .فردای اون روز ساعت دو و نیم بعد از ظهر مرخص شدم و اومدم خونه که کلی ازمون استقبال شد و گوسفند جلومون قربونی کردن ، بعد از اینکه اومدیم داخل اول لباسهامو عوض کردم و کمی سبک شدم و بعدش یکم خوابیدم. در کل بعد از سزارین تا سه روز سخت بود تا کاملاً روبراه بشم.

این روزا وقتم حسابی پره و خیلی کم وقت میکنم بیام پست جدید بزارم اما از همه ممنونم که حال مارو مپرسن و به یادمونن

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

lili
4 مهر 92 8:03
عزیزم امیدوارم همیشه کنار هم سلامت و شاد باشین...
فقط اینکه تو این متن زایمانت تاریخ تولد پسر گلت رو ماهش رو ننوشتی عزیزم...فقط برای اطلاعت گفتم..


توی پست قبلی نوشتم گلم اما ممنون که گفتی ویرایش میکنم
maman-elii
30 دی 92 12:44